تبليغاتX
مهر
به امید روزی که خدا به این وبلاگ لینک دهد
در را که باز کرد و رفت تو سه تا نگاه مضطرب و نگران منتظرش بودند . خیلی آرام سلام کردند.زن روی زمین ولو شدلحظه ای چشمهاش را بست پسرش لیوان آبی جلوش گذاشت چشمها را که باز کرد موج نگرانی را در خانه احساس کرد .

"نگران نباشید. همین که از روز های قبل بدتر نشده خودش مایه امیدواریه. بعضی ها بعد از یه دوره طولانی از کما خارج میشوند. دعا کنید. شما ها معصومید!"

به سمت آشپزخانه می رود و تصمیم میگیرد به خاطر بچه ها یک ساعتی خودش را کنترل کند. غذایی آماه می کند . وضع خانه را سرو سامانی می دهد بجه ها را برای شام صدا میکنند و قتی دور سفره می نشینند جای خالیش خیلی نمود می کنه و بغض راه گلوش را می بنده  بچه ها هم چیزی نمی خورند ظاهرا گلوی آنها هم بسته شده بعد از غذا  پیش پسر بزرگش مینشیند

پسرم من این چند روز حواسم به درس برادرهات نیست تو خودت مراقب باش"  اونقدر بزرگ شده که بتونه بهش تکیه کنه؟

وضویی می گیره و به سمت اطاقش میره از در که وارد میشه چشمش به تخت می افته که یک هفته است دست نخورده روتختی مرتب و منظم است و گوشه اطاق سجاده ای که تمام شبهای این هفته هم سجده گاهش بوده و هم رختخوابش

الله اکبر

خدای من  خیلی بزرگی! دل من را هم به اندازه خودت بزرگ کن تا این همه غم و غصه توش جاشه و سر ریز نکنه

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خدایی که بخشنده ( خدایا ما را ببخش اگه یه وقت کوتاهی کردیم اگه از تو غافل شدیم) و مهربان است (خدایا بهترین چیزی که به من دادی دل پر مهر و محبت علی بود )

به یاد می آورد که در مقابل خدایی است که هر چه به او نزدیکتر می شوی امتحانهای سخت تری می گیرد.پیامبران هر کدام تجربه های سنگین و کمرشکنی داشته اند. بارها درباره رنج های مسیح(ع) شنیده است. صبر حضرت ایوب(ع) ، ضرب المثل است و یوسف(ع) چند سال در زندان ماند، یا چشم های یعقوب(ع) چه طور از دوری یوسف بی نور شد! ولی همه این تجربه های سنگین را به این حساب می گذارد که آنها باید آبدیده می شدند، می ترسد.

ایاک نعبد و ایاک نستعین

کمک کن اگه من را لایق امتحان دیدی پس کمکم کن نکنه که این جدایی را تاب نیاورم

ذره ذره دلم با مهرش آمیخته این مهر و علاقه همسو به عشق الهی بوده حالا باید این دل را خالی می کرد تا فقط جایگاه مهر او باشد. چه امتحان سختی ولی لذت بخش

اگر با من نبودش هیچ میلی                 چرا جام مرا بشکست لیلی

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 9:44  توسط مریم   | 

" علی! دکتر چی گفت"

"هیچی چیز خاصی نبود گفته عکس را ببرم پیش متخصص ریه"

"برای چی متخصص ! یه سرما خوردگی کهنه اس. دیر رفتی دکتر و انتی بیوتیک نخوردی اینجور کهنه شده. پرهیز هم که نمی کنی"

"حالا ضرر که نداره فردا میرم پیش متخصص . همین درمونگاه متخصص داره اما چهارشنبه ها میاد. فردا میرم"

اه چهارشنبه ! چقدر دیر گذشته این یه هفته اندازه یه عمر طول کشیده

ثانیه ثانیه اش جیگرش را خراشونده و رفته

صدای پرستار اون را به خودش میاره

خانم شما هنوز اینجایید

خواهش کردم که بعد از ساعت ۶ اینجا نباشید برای من مسئولیت داره!

نگاهش را از روی تخت سوم بر میداره و روی صورت پرستار میندازه انقدر نگاه خیسش سنگینه که پرستار تحمل نگاه اون را نداره و سرش را میندازه پایین و میره دوباره بر می گرده به سمت تخت سوم حالا اونقدر اشک راه نگاهش را بسته که دیگه نمیشه هیچ تکونی را رصد کرد.به سمت درب خروجی بیمارستان راه می افته

توی تاکسی که میشینه تازه احساس میکنه بند بند بدنش داره از هم جدا میشه. چه جوری دم در خونه این تکه های بدن را دوباره جمع و جور کنه و پیاده شه ...

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 9:10  توسط مریم   | 

زن خسته و درمانده روی پله های بیمارستان چمبره زده و نگاهش را به بطری خالی آب دوخته شده.تمام صحنه های خوش زندگی جلوی چشماش میرقصند. روز خواستگاری ،اولین نگاه ، عروسی، بچه دار شدن، لذت خونه خریدن و ...

روزهای سخت هم بوده، کم هم نبوده اما شانه های محکم و استوار مردش تکیه گاه خوبی بوده...

هیکل ورزشکاری اون را به یاد میاره که الان روی تخت بیمارستان به کلی لوله و شلنگ وصله ...

یه باره دیگه دلشوره به سراغش اومد .دستی بر زانو گذاشت با یه یا علی پاشد.

یا علی چه اسم قشنگی . روز خواستگاری وقتی فهمید اسمش علی است یه جوری ته دلش محکم شده بود. خدایا چرا دل ما با نام علی اینقدر حال میکنه!

دوباره به سمت در اطاق مراقبتهای ویژه رفت . چشمهاش روی تخت سوم دوخته شد .خدایا یه هفته است که این صحنه هیچ تکونی نخورده یه تخت و یه مریض و یه نگاه مضطرب

دوباره به  انگشتش خیره شد شاید بتونه کوچکترین حرکتی را رصد کنه.

زبری این انگشت را بارها با تمام وجودش احساس کرده بود . اما حالا هیچ تکونی نداشت.

صدای اذون مغرب از مسجد بیمارستان پخش میشه . اذون غروبهای این یه هفته چقدر دلگیر بوده  . هفته پیش همین دم دمای اذون مغرب بود که برگشت خونه می خواست خودشو عادی نشان بده اما مگه میشه! چشماش همیشه لوش میداد . خودش هم می دونست که چشماش خیانت می کنند تا سلام کرد نگاهش را از زنش دزدید. هر چقدر هم که زود چشمهاش را گردوند اما این چشمهای خائن در آخرین لحظه کار خودشو کرد ...

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 14:52  توسط مریم   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 13:21  توسط مریم   | 

یا رب التحیة و  السلام

در این لحظات فرود فوج فوج ملائک به زمین و سلام و تحیت تا طلوع خورشید ، امید است تا گوشه ای از بال ملائک به این فضای مجازی تقدسی بخشد و آنچنان کند که او می پسندد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 11:50  توسط مریم   |