تبليغاتX
مهر - سرطان
به امید روزی که خدا به این وبلاگ لینک دهد
زن خسته و درمانده روی پله های بیمارستان چمبره زده و نگاهش را به بطری خالی آب دوخته شده.تمام صحنه های خوش زندگی جلوی چشماش میرقصند. روز خواستگاری ،اولین نگاه ، عروسی، بچه دار شدن، لذت خونه خریدن و ...

روزهای سخت هم بوده، کم هم نبوده اما شانه های محکم و استوار مردش تکیه گاه خوبی بوده...

هیکل ورزشکاری اون را به یاد میاره که الان روی تخت بیمارستان به کلی لوله و شلنگ وصله ...

یه باره دیگه دلشوره به سراغش اومد .دستی بر زانو گذاشت با یه یا علی پاشد.

یا علی چه اسم قشنگی . روز خواستگاری وقتی فهمید اسمش علی است یه جوری ته دلش محکم شده بود. خدایا چرا دل ما با نام علی اینقدر حال میکنه!

دوباره به سمت در اطاق مراقبتهای ویژه رفت . چشمهاش روی تخت سوم دوخته شد .خدایا یه هفته است که این صحنه هیچ تکونی نخورده یه تخت و یه مریض و یه نگاه مضطرب

دوباره به  انگشتش خیره شد شاید بتونه کوچکترین حرکتی را رصد کنه.

زبری این انگشت را بارها با تمام وجودش احساس کرده بود . اما حالا هیچ تکونی نداشت.

صدای اذون مغرب از مسجد بیمارستان پخش میشه . اذون غروبهای این یه هفته چقدر دلگیر بوده  . هفته پیش همین دم دمای اذون مغرب بود که برگشت خونه می خواست خودشو عادی نشان بده اما مگه میشه! چشماش همیشه لوش میداد . خودش هم می دونست که چشماش خیانت می کنند تا سلام کرد نگاهش را از زنش دزدید. هر چقدر هم که زود چشمهاش را گردوند اما این چشمهای خائن در آخرین لحظه کار خودشو کرد ...

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 14:52  توسط مریم   |