|
|
|
|
|
نمازش تموم شد و فرصتی یافت تا جویبار اشکش را روی سجاده اش رها کنه هیچ جایی بهتر از اینجا برای گریه کردن نبود اما هنوز خیسی سجاده با پوست صورتش در تماس بود که خوابی عظیم چشمهای قرمزش را پر کرد.
علی جانم سلام کجا بودی ؟ حالت خوب شده دیگه؟نمی دونی به ما چه گذشت! چیه چرا ناراحتی دنبال چیزی میگردی ؟ کی از بیمارستان اومدی؟ سلا مریم خوبم اره بهترم چقدر پیر شدی! دنبال یه چیزی میگردم باید پیداش کنم و زود برم اگه نباشه راهم نمیدند. چی را پیدا کنی؟ کجا بری؟ چقدر نگرانی ؟ ولش کنم بیا پیشم بشین کارت دارم!خوب بگو چیه من هم بگردم؟کجا گذاشته بودی ؟ مطمئنی توی خونه است! نه !من خودم باید پیدا کنم اره توی خونه است و توی همین اطاقه باید برم دیر شد. زینگگگگگگ صدای زنگ ساعت بود که خواب را از چشمهاش بیرون کشید و غم و غصه ها را به دلش برگردوند هنوز طعم خوش لحظات با علی بودن و با اون حرف زدن زیر دندانش بود باید دوباره میرفت پله های بیمارستان و شیشه اطاق مراقبتهای ویژه و تخت شماره سه انتظارش را میکشید |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 14:6 توسط مریم
|
|
||